خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خوب تولدمون رو به جامعه ی سبزپوش! تبریک عرض میکنیم نقطه.
20 سالش رفت!

من دلم واسه خودم تنگ شده….چه جوری خودمو ماچ کنم؟

هی خدایی

که ساعت دو نصف شب بیداری

ساعت سه نصف شب بیداری

ساعت چهار نصف شب بیداری

صبح بیداری

ظهر بیداری

حتی ساعت پنج عصر هم بیداری

و همین طور زل می زنی به این جوی خون

که از خیابان می گذرد

و هیچ کاری هم نمی کنی

لااقل

بگو چاقوهایشان را تیزتر کنند

هزار آواز نیم بسمل

در گلوی ما

بال بال می زند

جلیل صفربیگی

ومن …یک اغتشاشگر…اگه خدا قبول کنه

خدارو به تعدادی که خودشم انگشت کم بیاره شکر…واسه همه چی

روزهای بدی نیست…..خوب هم نیست…میگذره…هوای پاییزه  و نفس کشیدناش که لحظه به لحظه اش خدا رو میاره راست جلو چشام و جون میگیرم انگار….دوست داشتنی ان تمام تلخی هامو شیرینی هام  وقتی پاییز باشه….با هم باشیم… راه بریم…حرف بزنیم….سکوت کنیم…..کلا دوست دارم این هوای دونفره رو!چه با هم چه بی هم

فکر میکنم دچار یه چیزی شدم…یه دگرگونی وبلاگ نویسی….دومین دگرگونی وبلاگنویسی!!! اولا مطلب مینوشتم…. بعد رفتم تو خط مینیمال…..فعلا هم دیگه نمینویسم…..میخوام بنویسم….نمیتونم! دچار افسردگی وبلاگی شدم…به اینکه از من که گذشت!و دیگه حرفی نیست وقتی هیشکی حالتو نپرسه که چرا نیستی…کجایی؟ دچار کمبود محبت اینترنتی شدم یه جورایی و این شاید بتونه آغاز یه پایان باشه. شاید شرایط حقیقیم باعث بشه برم تو خط دوستیهای مجازی !یه چیزایی اذیتم میکنه….بگذریم….الان مجبور شدم 10 دقیقه تلفن حرف بزنم…رشته ی کلام پاره که هیچ…پودر شد!

دلتون بهاری……لحظه هاتون پاییزی

وقتی دستت به دلت هم بند نیست………….

اندکی تنهایی

!love

!love

پ.ن: همین عکس کافیه!همون بهتر ننویسم که اگه بنویسم باز چرت و پرت مینویسم!

پ.ن: عشقم کشید یهو! خدا خیرتون بده..این عکس رو به چشم خواهر برادری ببینید….به نور و تنظیماتش و اینا هم….صلوات! در حالت صد در صد غیر استاندارد گرفته شده! بعد هم اینکه پاستوریزه بازی در نیارین که ایشش! قند رو گذاشته رو میز کثیف و اینا….من این دوتا قند رو با چاییم خوردم..خیالتون راحت!….اما بین خودمون باشه پشت میز نور چایی خوردن فاز نمیده! صد البت که هیچ آدم سالمی چایی نمیخوره اون پشت

چقد من ننوشتم واقعا…….

دوست ندارم احساسی رو که الان دارم بگم…دوست ندارم ثبت بشه این حال و هوایی که واقعا گیجم کرده….. نمیخوام بنویسم که امشب چیزی نیستم جز یه علامت سوال….یه علامت تعجب….یه وجودی سراپا ترس….همین.

چسبناک!

امشب خیلی چیزا میچسبه!

دیوار

پپسی

چایی

سیگار

لامصب فقط تویی که نچسب شدی!

پ.ن: مامان یه حرفی زد..یعنی یه چیزی پرسید یعنی…تا مغز استخونم داره میسوزه….امشب رو هم نه میشه درس خوند نه میشه خوابید…استغفرلله

پ.ن مخاطب خاص: یکی بیاد بهش بگه…من نه لباس میخوام…نه دامن میخوام نه هیچی! خسته ام….میخوام شب بغلت کنم بخوابم…نمیخوام از زور تنهایی تا صبح بیدار باشم..میفهمی؟

نوشته‌های قدیمی‌تر »