Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2009

شب خوبی است

شب خوبی است…حداقل تا الان که 21:11 دقیقه است…..تصمیمی شیطانی گرفته بودم که بنشینم پای درس و بخوانم و بکشم….اما…نمیدانم از بالا ندا آمد یا از پایین و چپ و راست…به هرحال برای دو دقیقه تصمیم ماند… فرهاد گوش میکنم فعلا…میخواهم سیستم را خاموش کنم….خودم را بچپانم بین قفسه ی کتاب…کتاب های ناخوانده و نیمه خوانده ام را جدا کنم و همه شان را خروار کنم روی میز و خودم را تا گردن قایم کنم بینشان….شاید فقط بویشان کنم…شاید هم نگاهی…..خدارا چه دیدی شاید یکی از این نصفه نیمه ها را برداشتم و خواندم…اما نه…شاید…نشستم و دفتر خاطراتم را دوره کردم!! دلم گاهی لک میزند برای تمام لحظاتی که خط به خطش را سیاه میکردم…حالا بماند برای خودم یک پا مینیمال نویس غم پرداز بودم و هستم و خواهم بود!

پ.ن:حالا که به اینجا رسیدم دارم به این نتیجه میرسم…بیگدار به آب نزنم….مثل بچه ی آدم بگیرم بخوابم و خیال پردازی کنم…شاید امشب تا صبح خوب تمام شد…..اگر صبحی در کار باشد

Read Full Post »

یه آدم تا چه اندازه میتونه بیشعور و نفهم باشه؟؟؟؟

پ.ن: هم خودش…هم سوال…هم جوابش رو مغزمنن الان.
پ.ن:دلم تنگ شده..واسه وبلاگ خوندن….واسه کامنت گذاشتن…واسه کامنت خوندن…واسه تک تکتون……میخواین نام ببرم؟؟؟؟

Read Full Post »

خوب تولدمون رو به جامعه ی سبزپوش! تبریک عرض میکنیم نقطه.
20 سالش رفت!

Read Full Post »

من دلم واسه خودم تنگ شده….چه جوری خودمو ماچ کنم؟

Read Full Post »

هی خدایی

که ساعت دو نصف شب بیداری

ساعت سه نصف شب بیداری

ساعت چهار نصف شب بیداری

صبح بیداری

ظهر بیداری

حتی ساعت پنج عصر هم بیداری

و همین طور زل می زنی به این جوی خون

که از خیابان می گذرد

و هیچ کاری هم نمی کنی

لااقل

بگو چاقوهایشان را تیزتر کنند

هزار آواز نیم بسمل

در گلوی ما

بال بال می زند

جلیل صفربیگی

Read Full Post »